تبليغاتX
از سر بیکاری

از سر بیکاری
"دُر فشـانی های یک مهنــدس ِ اَلکــی خـوش به عبــارتی !! :-) مـُخ - لــِ - صیــم !!" 
لینک دوستان
 
این بچه را هی سرکوب کردم
پارک می خواست
گفتم بشین اینجا آدم ها بزرگ که می شوند
حق ندارند تاب و سرسره بازی کنند
بزرگ که می شوند
پارک فقط می شود جایی برای قدم زدنشان
یک دوربین بردارند و
از گل و گیاه و دار و درخت
و نهایتا خودشان عکس ِ دست ِ جمعی بگیرند ..

این بچه تنها مانده
وقت هایی که فقط یک آب نبات چوبی قرمز از من می خواست
گفتم نه
این جا آدم ها بزرگ که می شوند
اگر آب نبات قرمز بخورند
حرف می آید پشت سرشان
اینجا آدم ها آب نیات های ریز میخورند
که دیگران نفهمند و
دهانشان رنگ نگیرد مبادا ..

این بچه دلش دویدن و چرخیدن و جیغ زدن میخواست

این بچه گریه که می کرد شب ها
من کار داشتم که حتی نازش را بکشم ..

این بچه دلش میخواست بازی کند
گرگم به هوا , شش خانه , هفت سنگ , ..
دلش میخواست چشم بگذارد و بشمارد تا خود ِ بیست
دلش هیجان می خواست ..

این بچه مدت هاست حرفی نمی زند ...

کودکم را گم کردم ! :(
شاید هم کودکی ام را ! ..
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:23 ] [ آبجی زهرا ]
در سوگ روابطی که رفاقت پنداشتیمشان

این سیاه دوستی هایی ست که چه ساده همیشگی می پنداشتیمشان

چه ساده فکر میکردیم همه همانی می مانند که هستند

چه ساده "شوخی" هایمان معنای "آزار" گرفت و نگاهمان به همدیگر عوض شد

چه خودخواهانه همدیگر را فقط برای خودمان خواستیم و چه بی شرمانه دست کشیدیم از معنای ابتدایی دوستی مان

فراموش کردیم قرار است چهار سال بمانیم باهم

فراموش کردیم دنیای آدم های دور وبرمان مثل ما بزرگ نیست

دوستی را خواستیم فقط برای فرار از تنهایی حال آنکه دوست باید باشد تا کامل شوی تا بفهمی معنی زندگی را

دوستی باید جنبه دوطرفه داشته باشد همین که حس کنی یکی تو را به چشم دیگری نگاه میکند بس است برای انکه خودت را گم کنی اگر جنبه اش را نداشته باشی

همین که بخواهی یکی را بیشتر از بقیه داشته باشی گروه از هم می پاشد

بقیه هم این اجازه را به خودشان میدهند که به دنبال دوستی های "خاص" تر بگردند

و این می شود که باید خاتمه دوستی را بخوانی

بنشینی یک گوشه و ذره ذره آب شدنش را ببینی

خودت را به آب و آتش بزنی که همه را دوباره جمع کنی مثل روزهای اول .. اما نشود :(

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:34 ] [ آبجی زهرا ]
نوشتن تقدیر من است

باید بنویسم انگار نمیشود ثبت نکرد این روزها را

ثبتشان نکنی گم میشوند در روزمزگی ها گم میشوند و آنوقت داغشان بر دلت میماند

روزهایی که خندیدی گریه کردی بیهوده گذشت و روزهای عادی را حتی

می دانی یک بازه هایی از زندگی آدم هست که احساس میکنی هر اتفاقش حتی ساده و پیش پا افتاده روزی مهم میشود

همه اش حس میکنی ننویسی این روزها را , ثبتشان نکنی داری کم کاری میکنی

داری یک چیز بزرگ را از دست می دهی و من چقدر این چند ماه این حس را با خود همه جا بردم

روزهایی که ثانیه ثانیه اش خواستنی بود و خاطره انگیز

و من کوتاهی کردم ..

اما حالا می نویسم تا جایی که بتوانم ..

داشتم پست های قبلی ام را مرور میکردم رسیدم به پست 29 اسفند 89 !!

و یکهو تمام یک سال برایم زنده شده تمام روزها و ساعت هایی که فکر میکردم مرده اند

سال 90 مثل اسمش برایم متفاوت بود

همه جور اتفاقی درش افتاد و من بزرگ شدم در کودکی

سال تحویل 90 را تنها بودم میدانستم قرار است امسال تنهایی را تجربه کنم

همه یک جای دیگر بودند و من تنها داشتم زیارت عاشورا میخواندم

تمام عید را خودم تنها بودم در یک خانه دراندشت به یک دلیل و آن هم کنکور

و چقدر هم خوشحال بودم از این بابت

که دارم تمرین میکنم برای سالی که میدانستم قرار است تنها باشم

3ماه اول دغدغه فکری همه مان کنکور بود .. همان غول بی شاخ و دمی که برای من یک دوست خوب بود

اغراق نمی کنم از بودنش لذت می بردم

چون فکر میکردم تنها چیزیست که می تواند مرا به آروزهایم برساند

به دنیایی که ..

تیرماه .. کنکور.. و تمام شد

یک تابستان فوق العاده ! با دوستانی که به اندازه تمام دنیا دوستشان دارم

بودند و گشتیم و گشتیم و خوش گذراندیم ..

اما شهریور

شما که دیگر شاهد بودید که من چه میخواستم و چه شد !

هنوز هم مدیون مهربانی و لطفشم ..

دانشگاه ! لحظه لحظه اش را زندگی میکنم

روزهایی دارد که دلم میخواهد یک صاعقه بزند درست وسط دانشگاه و همه اش ویران شود روی سر بی صاحبش ! اما خب دوستش دارم !

دوستانی دارم بهتر از آب روان ..

 

دانشگاه برای من هرچه نداشت باعث شد بفهمم آدم ها می توانند بی دلیل خوب باشند

بفهمم اگر کسی دوست ندارد با تو باشد دلیلش خوب نبودن تو یا او نیست ..

آدم ها گاهی وقت ها دوست دارند تنها باشند نه که بپیچی به پایشان که چرا امروز اینطور رفتار میکنی و تو فکر میکنی که چه ؟!

آدم ها انقدر با هم فرق دارند که من هنوز هم نتوانسته ام درک کنم این همه تنوع را

یک رفتار را یک نفر وقتی خوشحال است میکند همان رفتار را یکی وقتی دارد از غم میترکد یکی هم هر روز !

من می گویم نیازی نیست آدم ها را بشناسی همین که کنار بیایی با هر رفتارشان کافی است !

من می گویم دلیل تنفر آدمها از هم به دلیل نزدیکی زیاد است ! رابطه ات را باید در یک حدی نگه داری وگرنه توقعتان از هم بالا میرود و همین توقع است که باید فاتحه دوستی ات را بخوانی !

من میگویم باید دوجور حس نسبت به آدم ها داشته باشی ! یا دوستشان داشته باشی یا بی تفاوت باشی و معمولی ! نیازی نیست از کسی بدت بیاید !

من می گویم ارزش سرمایه گذاری دارد دوستی ! :-)

 

90+1

این یک می تواند هر چیز خوبی باشد !

یک دوست جدید

یک پول قلمبه

یک ..

با حتی یک آبنبات چوبی قرمز !

 

سال جدیدت بی دغدغه ! بخند دوست من !

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:12 ] [ آبجی زهرا ]

چند وقتی است قلمم بامن لج کرده

ذهنم هم

اصلن همین الان که دارم تایپ میکنم این جمله ها

هر کلمه را سی بار پاک میکنم

دوباره مینویسم

قفل کرده ام

یک دنیا حرف دارم از همه چیز

دلم میخواهد یکی بیاید بنشیند و من ساعت ها بی وقفه برایش حرف بزنم

بگویم از خوشی هایم

از سرخوشی هایم

از خوش گذرانی ها و بی خیالی هایم

از این با هم بودن های بی دلیل

خندیدن های ساده

حرف های خاله زنکی و از سر بیکاری (!)

نگاه های بی تفاوت و مغرضانه

بگویم از اتفاق هایی که افتاد و دوست داشتم بیفتد و کاش میافتاد ها

بگویم از دل بستن های هفتگی و شاید روزانه و حتی چند ساعته

حرف بزنم از لحظه هایی که دیده شدم

از آدم هایی که دوستشان دارم

شده اند ثانیه های جوانی ام

شده اند اسامی دفترچه خاطراتی که ماه هاست گوشه ای افتاده و

حتی وقت نمی کنم بازش کنم

آدم هایی که همین طور پشت سر هم وارد زندگی من می شوند

شهری که آدم هایش غریبه آشنایند

نامرد ِ با معرفتند

دوست ِ بی شیله پیله اند

شهری که عشق میکنم با دود و آلودگی و سر و صدا و

شلوغی اش

هر روز بیشتر عاشقش می شوم

دارم کم کم یاد می گیرم  بی تفاوت بگذرم از نگاه های پر معنی آدم ها

به نشنیدن حرف هایی که از روی حسادت پشت سرم گفته میشوند

به ندیدن چیزهایی که آزارم میدهند

دارم کم کم بزرگ می شوم

در کودکی !

ولی هنوز هم با یک آبنبات چوبی قرمز گول میخورم

با یک لبخند دل میبندم

با یک قطره اشک خام می شوم

و با یک ...

تمام می شوم !

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 1:26 ] [ آبجی زهرا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زهرا هستم دانشجوی ترمِ یکِ مهندسی عمران دانشگاه صنعتـی امیرکبیر تهران

7 دی 71 , شیـــــــراز

عاشقِ بازیِ حامد بهداد و استاد خسرو شکیبایی هستم و به نظرم بازی و صدایِ شکیبایی تکرار نشدنیه!مرگش رو هنوز باور نکردم و نمیکنم!

از کودکیم فقط "قصه های مجید" رو یادمه چون همه خاطراتمه!همه زندگیم..., البته جودی ابوت !

از افرادِ لوس و پرمدعا بدم میاد و اونایی که دوس دارن جلب توجه کنن و اونایی که چیزی که نشون میدن با چیزی که هستن فرق داره!و اونایی که دوس دارن از همه چی ایراد بگیرن ! عاشقِ آدمای مغرورم مثه خودم! ;)

دوس دارم رابطم با پسرا مثه آبجی و داداش باشه چون داداشِ بزرگ ندارم:( بچه اوّلم!

زیاد حرف میزنم و شوخی هم میکنم اما با اونایی که دوستشون دارم! و با اونایی که خوشم نمیاد ازشون فوق العاده جدی هستم و با نگاه و حرفام ضایعشون میکنم!:)

زبونم خیلی تنده و خیلی وقتا سرِ سبزم رو به باد داده! راستی دو شخصیتی هستم به عبارتی همون دمدمیِ خودمون! عاشقِ رنگِ خاکستری و صورتی ام!

***
خیلی محتاجِ دعام ... فقط واسم دعا کن , همین...!
ببخش اگه پرحرفی کردم! در آخر :

"يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد"
امکانات وب